تبليغاتX
نصیب من
 
دل شکسته
 
 

 

 

 

برای سال ها می نویسم...

سال ها بعد که چشمان تو عاشق می شوند...

افسوس که قصه ی مادربزرگ درست بود...

همیشه یکی بود یکی نبود...

 

 

 

 

 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط شایان
 
 
 

 

هميشه سبز می خشکد
هميشه ساده می بازد
هميشه لشکر اندوه
به قلب ساده می تازد
من آن سبزم که رستن را
تو آخر بردی از يادم
چه ساده هستی خود را
به باد سادگی دادم

به پاس سادگی در عشق
درون خود شکستم زود
دريغا سهم من از عشق
قفس با حجم کوچک بود

درونم ملتهب از عشق
برونم چهره ای دم سرد
ولی از عشق باختن را
غرور من مرمت کرد
به غير از "دوستت دارم"
به لب حرفی نشد جاری
ولی غافل که تو خنجر
درون آستين داری

 

 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط شایان
 
 
 
 

 

من که باورم نمیشه...........

من که باورم نمیشه

تو نباشی

عشق نباشه

گل نباشه

بشت بنجره نباشی

دلم از

دلت جدا شه

من که باورم نمیشه

تو نمونی

تو نباشی

من نباشم

مگه میشه

تو نمونی

من نمیرم

زنده باشم

من که باورم نمیشه

بردن اسم تو از یاد

اخه حس عاشقی رو

دستای تو یاد من داد

زیر سایه تو بودن

از گذشته تا همیشه

منو جا نذار تو دردها

اخه باورم نمیشه

من که باورم نمیشه

.......................

من که باورم نمیشه

تو نباشی                           

عشق نباشه...............

 

 ---------------------------------------------------------------------------------------------------------

یکی بود ، یکی نبود

اون که بود تو بودی و اون که تو قلب تو نبود من بودم!!

یکی داشت ، یکی نداشت

اون که داشت تو بودی و اون که جز تو کسی رو نداشت من!!

یکی خواست ، یکی نخواست

اون که خواست تو بودی و اون که نخواست ازت جدا بشه من بودم!!

یکی گفت ، یکی نگفت

اون که گفت تو بودی و اون که دوستت دارم رو به هیچ کس نگفت من بودم!!

یکی رفت ، یکی نرفت

اون که رفت و تنهام گذاشت تو بودی!!

یکی خواست ، یکی نخواست

اون که نخواست تو بودی و اون که خواست واسه همیشه پیشت بمونه من بودم!!

 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط شایان
 
 
 
 

بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد

 

                                                   سارا به سين سفره مان ايمان ندارد

 

بعد از همان تصميم کبری ابرها هم

 

                                                      يا سيل می بارد و يا باران ندارد

 

بابا انارو سيب و نان را می نويسد

 

                                                      حتی برای خواندنش دندان ندارد

 

انگار بابا همکلاس اولی هاست

 

                                                     هی می نويسد اين ندارد آن ندارد

 

بنويس کی آن مرد در باران ميايد

 

                                                        اين انتظار خيسمان پايان ندارد

 

ايمان برادر گوش کن نقطه سر خط

 

                                                    بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد

 

         

 
 
 |    نوشته شده توسط شایان
 
 
 
 

مي روم خسته و افسرده و زار

سوي منزلگه ويرانه خويش

بخدا مي برم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه خويش

 

مي برم, تا كه در آن نقطه دور

شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لكه عشق

زينهمه خواهش بيجا و تباه

 

مي برم تا ز تو دورش سازم

ز تو, اي جلوه اميد محال

مي برم زنده بگورش سازم

تا از اين پس نكند ياد وصال

 

ناله مي لرزد, مي رقصد اشك

آه, بگذار كه بگريزم من

از تو, اي چشمه جوشان گناه

شايد آن به كه بپرهيزم من

 

بخدا غنچه شادي بودم

دست عشق آمد و از شاخم چيد

شعله آه شدم, صد افسوس

كه لبم باز بر آن لب نرسيد

 

عاقبت بند سفر پايم بست

مي روم, خنده بلب, خونين دل

مي روم, از دل من دست بدار

اي اميد عبث بي حاصل                          شاعر: فروغ فرخزاد

 

« نَحنُ مَوَدِّعوهُ وِداعَ مَن عَزَّّ فِراقَهُ عَلَينا...*»

اينکه دل، چشمهايش را بر هم بگذارد و رفتنت را نبيند و آرام بماند؛ محال است. گوهر اشک هم، خنکايي بر آتش دوري و فراق نمي شود. دل جدا افتاده از ماوا، دل مهجور و مشتاق، تنها با تو و در روزهاي دلنشين تو کمي آرام مي گيرد. وداع سخت است و دشوار است و نفس گير... اما، تمام اميدش، بازگشت دوباره به اقيانوس پر مهر توست. جدايش مکن...


 


 

... نَحنُ مَوَدِّعوهُ وِداعَ مَن عَزَّّ فِراقَهُ عَلَينا





* صحيفه سجاديه، دعاي چهل و پنجم، درباره ي وداع و بدرود ماه مبارک رمضان ماه عشق

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط شایان
 
 
 
 

 

اهل كاشانم
روزگارم بد نيست.
تكه ناني دارم ، خرده هوشي، سر سوزن ذوقي.
مادري دارم ، بهتر از برگ درخت.
دوستاني ، بهتر از آب روان.

و خدايي كه در اين نزديكي است:
لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند.
روي آگاهي آب، روي قانون گياه.

من مسلمانم.
قبله ام يك گل سرخ.
جانمازم چشمه، مهرم نور.
دشت سجاده من.
من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم.
در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف.
سنگ از پشت نمازم پيداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتي مي خوانم
كه اذانش را باد ، گفته باد سر گلدسته سرو.
من نمازم را پي "تكبيره الاحرام" علف مي خوانم،
پي "قد قامت" موج.

كعبه ام بر لب آب ،
كعبه ام زير اقاقي هاست.
كعبه ام مثل نسيم ، مي رود باغ به باغ ، مي رود شهر به شهر.

"حجر الاسود" من روشني باغچه است.

اهل كاشانم.
پيشه ام نقاشي است:
گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ ، مي فروشم به شما
تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است
دل تنهايي تان تازه شود.
چه خيالي ، چه خيالي ، ... مي دانم
پرده ام بي جان است.
خوب مي دانم ، حوض نقاشي من بي ماهي است.

اهل كاشانم
نسبم شايد برسد
به گياهي در هند، به سفالينه اي از خاك "سيلك".
نسبم شايد، به زني فاحشه در شهر بخارا برسد.

پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف،
پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي ،
پدرم پشت زمان ها مرده است.
پدرم وقتي مرد. آسمان آبي بود،
مادرم بي خبر از خواب پريد، خواهرم زيبا شد.
پدرم وقتي مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند.
مرد بقال از من پرسيد : چند من خربزه مي خواهي ؟
من از او پرسيدم : دل خوش سيري چند؟

پدرم نقاشي مي كرد.
تار هم مي ساخت، تار هم مي زد.
خط خوبي هم داشت.

باغ ما در طرف سايه دانايي بود.
باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه،
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آينه بود.
باغ ما شايد ، قوسي از دايره سبز سعادت بود.
ميوه كال خدا را آن روز ، مي جويدم در خواب.
آب بي فلسفه مي خوردم.
توت بي دانش مي چيدم.
تا اناري تركي برميداشت، دست فواره خواهش مي شد.
تا چلويي مي خواند، سينه از ذوق شنيدن مي سوخت.
گاه تنهايي، صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد.
شوق مي آمد، دست در گردن حس مي انداخت.
فكر ،بازي مي كرد.
زندگي چيزي بود ، مثل يك بارش عيد، يك چنار پر سار.
زندگي در آن وقت ، صفي از نور و عروسك بود،
يك بغل آزادي بود.
زندگي در آن وقت ، حوض موسيقي بود.

طفل ، پاورچين پاورچين، دور شد كم كم در كوچه سنجاقك ها.
بار خود را بستم ، رفتم از شهر خيالات سبك بيرون دلم از غربت سنجاقك پر.

من به مهماني دنيا رفتم:
من به دشت اندوه،
من به باغ عرفان،
من به ايوان چراغاني دانش رفتم.
رفتم از پله مذهب بالا.
تا ته كوچه شك ،
تا هواي خنك استغنا،
تا شب خيس محبت رفتم.
من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق.
رفتم، رفتم تا زن،
تا چراغ لذت،
تا سكوت خواهش،
تا صداي پر تنهايي.

چيزهايي ديدم در روي زمين:
كودكي ديم، ماه را بو مي كرد.
قفسي بي در ديدم كه در آن، روشني پرپر مي زد.
نردباني كه از آن ، عشق مي رفت به بام ملكوت.
من زني را ديدم ، نور در هاون مي كوفت.
ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزي بود، دوري شبنم بود، كاسه داغ محبت بود.
من گدايي ديدم، در به در مي رفت آواز چكاوك مي خواست و سپوري كه به يك پوسته خربزه مي برد نماز.

بره اي ديدم ، بادبادك مي خورد.
من الاغي ديدم، ينجه را مي فهميد.
در چراگاه " نصيحت" گاوي ديدم سير.

شاعري ديدم هنگام خطاب، به گل سوسن مي گفت: "شما"

من كتابي ديدم ، واژه هايش همه از جنس بلور.
كاغذي ديدم ، از جنس بهار،
موزه اي ديدم دور از سبزه،
مسجدي دور از آب.
سر بالين فقهي نوميد، كوزه اي ديدم لبريز سوال.

قاطري ديدم بارش "انشا"
اشتري ديدم بارش سبد خالي " پند و امثال".
عارفي ديدم بارش " تننا ها يا هو".
   

                                                                                            سهراب سپهری

 
 
 |    نوشته شده توسط شایان
 
 
 

fimages/header_General.jpg (47598 bytes)

چشم براه

آرزوئي است مرا در دل

كه روان سوزد و جان كاهد

هر دم آن مرد هوسران را

با غم و اشك و فغان خواهد

 

بخدا در دل و جانم نيست

هيچ جز حسرت ديدارش

سوختم از غم و كي باشد

غم من مايه آزارش

 

شب در اعماق سياهي ها

مه چو در هاله راز آيد

نگران ديده به ره دارم

شايد آن گمشده باز آيد

 

سايه اي تا كه بدر افتد

من هراسان بدوم بر در

چون شتابان گذرد سايه

خيره گردم به در ديگر

 

همه شب در دل اين بستر

جانم آن گمشده را جويد

زينهمه كوشش بي حاصل

عقل سرگشته به من گويد

 

زن بدبخت دل افسرده

ببر از ياد دمي او را

اين خطا بود كه ره دادي

به دل آن عاشق بد خو را

 

آنكسي را كه تو مي جوئي

كي خيال تو بسر دارد

بس كن اين ناله و زاري را

بس كن او يار دگر دارد

 

ليكن اين قصه كه مي گويد

كي بنرمي رودم در گوش

نشود هيچ ز افسونش

آتش حسرت من خاموش

 

مي روم تا كه عيان سازم

راز اين خواهش سوزان را

نتوانم كه برم از ياد

هرگز آن مرد هوسران را

 

شمع اي شمع چه مي خندي؟

بشب تيره خاموشم

بخدا مردم از اين حسرت

كه چرا نيست در آغوشم

   فروغ فرخزاد 

 
 
 |    نوشته شده توسط شایان
 
 
 
 

يك روز بلند آفتابي

در آبي بي كران دريا

امواج ترا به من رساندند

امواج ترانه بار تنها

 

چشمان تو رنگ آب بودند

آندم كه ترا در آب ديدم

در غربت آن جهان بي شكل

گوئي كه ترا به خواب ديدم

 

از تو تا من سكوت و حيرت

از من تا تو نگاه و ترديد

ما را مي خواند مرغي از دور

مي خواند بباغ سبز خورشيد

 

در ما تب تند بوسه مي سوخت

ما تشنه خون شور بوديم

در زورق آب هاي لرزان

بازيچه عطر و نور بوديم

 

مي زد, مي زد, درون دريا

از دلهره فرو كشيدن

امواج, امواج ناشكيبا

در طغيان بهم رسيدن

 

دستانت را دراز كردي

چون جريان هاي بي سرانجام

لب هايت با سلام بوسه

ويران گشتند روي لب هام

 

يك لحظه تمام آسمان را

در هاله ئي از بلور ديدم

خود را و ترا و زندگي را

در دايره هاي نور ديدم

 

گوني كه نسيم داغ دوزخ

پيچيد ميان گيسوانم

چون قطره ئي از طلاي سوزان

عشق تو چكيد بر لبانم

 

آنگاه ز دوردست دريا

امواج بسوي ما خزيدند

بي آنكه مرا بخويش آرند

آرام ترا فرو كشيدند

 

پنداشتم آن زمان كه عطري

باز از گل خواب ها تراويد

يا دست خيال من تنت را

از مرمر آب ها تراشيد

 

پنداشتم آن زمان كه رازيست

در زاري و هايهاي دريا

شايد كه مرا بخويش مي خواند

در غربت خود, خداي دريا

 

 

                           شاعر:فروغ فروخزاد
 
 
 |    نوشته شده توسط شایان
 
 
 
امروزم گذشت ولی مجتبی هنوز گوشیش خاموشه خدا کنه هرجا که هست صبرو تحمل داشته باشه

اون کاریو که همه فکر میکندو انجام نده خدایا به امید تو . سخته .خدایا صبرش بده.منم ببخش خدایا

 

خدایا کاش حالم را بدانی

نگاهم را – نگاهم را

به چشمانم بخوانی

خدایا من دلی دارم

دلی دارم همه خون

شدم بیچاره تر

آواره تر

از هر چه مجنون

خدایا هر کسی را عشق دادی

سینه دادی

پس از آن دلبرو دلداده و

ایینه دادی

ولی تا موی او را تاب دادی

تاب دادی

تمام هستی ام بر آب دادی

خدایا چشم هایش را چه گویم؟

چشم هایش را چه کردی؟

کجا؟

کی ؟ با کدامین سازو برگت؟

از چه رنگی؟

خدایا باز می خواهم بدانم

چرا آتش زده بر جسم و جانم

نمی شد

برق چشمانش نمی بود؟

نمی شد

یا نگاهش آتشین بود لیک بی دود؟

نمی شد قلب من با پود و با تار

همیشه مست می شد از می یار

نمی شد قلب او با تار و با پود

همیشه تا ابد در پیش من بود؟

خدایا زین جدایی ها بگو باز

تو را آخر چه باشد حاصل و سود؟؟

خدایا دل تو دادی

جرم من نیست

تو عشق را آفریدی

جرم من نیست

اگر در آتشم اندازی از عشق

مرا دوزخ تو دادی

جرم من چیست؟!

 

 

خدایا به داد ه مجتبی برس

 
 
 |    نوشته شده توسط شایان
 
 
 
سلام نمیدونم از کجا شروع کنم ولی خدایا تو بزرگی بی همتا ولی بی همتا و بزرگ چرا؟

سال چهارم ابتدایی با یه پسر اشنا شدم به نام محمد رحمتی ولی صداش میکردیم مجتبی. محمد میگفت مامان مجتبی رو خیلی بیشتر دوست داره تا محمد.تو اون سال (چهرم ابتدای)خیلی با هم بودیم همیشه با هم بودیم حتی وقتی چوب میخواستیم بخوریم.هم من اونو دوست داشتم هم اون منو به هم وابسته بودم.بخاطر همین دوست داشتیم تو سالای بعد تو کلاسای بالاتر با هم باشم.اگه کلاسامون با هم نبود یا درس نمیخوندیم یا میخواسیم ترک تحصیل کنیم.یه روز هم من هم اون مدیر مدره خواست واسه این که تو امتحانات گند زده بودیم .مدیر مدرسه پرسید چرا مجتبی گفت من می خوام با دوستم تو یه کلاس باشم از من پرسید چرا من هم دلیل مجتبی رو اواردم واسه خودم.مدیر گفت یعنی اگه تو یه کلاس باشیند باهم درس میخونیم ما هم گفتیم اره. اون قبول کرد که مارو تو یه کلاس بنداز.خدایش ما درسمون خوندیم قبول هم شدیم. سال ها میگذشت ما با هام بودیم . سال پنجم .سال اول راهنمایی  سال دو م و سال سوم راهنمایی هم با بد بختی با هم بودیم.و اخرین سالی که ما با هم بودیم اول دبیرستان .خیلی واسم سخت بود چون اون میخواست در بیاد .پدر مادر مجتبی میخواستن برند تهران .اونام باید میرفت.وسطای سال اون در امد .اون رفت من تو مدرسه خودم تنها حس میکردیم اصلا حس درس خوندن نداشتم .بعد این که سال تمام شد رفتم تهران دیدمش اینقدر دلم براش تنگ شده بود که خدا می دونه اینقدر برام گریه کرد وقتی پیشی بودم.زمان میگذشت من دوستای جدید پیدا کردم . من شدم یه دوست بی معرفت اون شد با معرفت اون به من زنگ میزد حالم میپرسید.ولی من نه یه بی معرفت .یه بی معرفت.یه بار که زنگ زد گفت عاشق شدم من بهش گفم برو بچه برو تور چه به این مسخر بازیا.به من میگفت هر کاری میکنم پا نمیده هرکاری میکنم منو نمیبینه. من بهش میگفتم صیر کن .دیگه کارش شده بود زنگ زد ن به منو هی  از اون گفتن هی از عشقش میگفت بعضی وقتی هم گریه میکرد از به محلیاش .خیلی دوستش داشت من یام میرفت هر دفعه اسم دخترو بپرسم .ولی خدا من میدونستیم که مجتبی واقعا عاشق یه عاشق شیفته.از خود بی خود شده .سال دوم بودم که یر روز مجتبی زنگ زدو بهمن گفت تونستم تو دلش نفوذ کنم .گفتم چی جوری شبطون گفت تصادف کردم گفتم الان کجای گفت بیمارستان  ترسیدمو اینقدر سوال پیچش کردم  گفت دیونه پام شکسته منگوشیو قطع کردم امدم تهران ایادتش .میخندید شاد بود منگریه میکردم وقتی پای شکسته مجتبی رو می دیدم .اون میگفت میخندید کاش سرم میشکست . گفتم چرا گفت اخه اون (عشقش ) امد ملاقاتش .خیلی خوشحال بود میگفت اگه میدونستم راه نفوذ اینه خودم مینداختم زیر ماشین. من هم تو شرایط گریه میکردم و میزدمش.خدا میدونه من چقدر مجتبی رو دوست دارم.ولی باز بی معرفت بودم بیمعرفت کسی که لیاقت اون دوستی نداشت.چون دیگه اخر اخریا اصلا من زنگ نمیزدم.یه روز زنگ زد گلایه کرد گفت چرا به من زنگ نمیزنی گفتم  اخه سرم شلوغ دروغ پشت دروغ ولی اون منو میشناخت فهمید که دروغ میگم. گفت باشه من زمانی بهت زنگ میزنم تو قبلش به من زنگ بزنی من گفتم باشه

ولی من هیچ وقت دیگه زنگ نزدم شدم یه بی معرفت نارفیق . از اون زنگ به بعد  تقریبا ۵ سال گذشت من زنگ نزدم ببین چی شود چی کار کرد خوبه .هیچی .هیچی.شدم یه اشغال بیمعرفت.طلسم شگست و اون زنگ زد ولی چه زنگی کاش هیچ وقت زنگ نمیزد .دیشب زنگ زد بود بغض کرد بود .ولی من نشناختم با گریه گفت منو نمیشناسی گفتم نه .گفت از بس که با معرفتی .گفت بابا مجتبام داداشت شناختی .اون داشت گریه میکرد و به من میگفت منو ببخش حلالم کن .اصلن جواب سوالمو نمیداد.ولی بهم هی میگفت تقصیره من بود اون رفت میگفتم کی می گفت نسیم رفت گفتم نسیم کیه گفت همونی که براش میمردم اون مرد اون مرد  اون مرد .من این پشت دیونه شده بودم میگفت تقصیر منه من این پشت بغض کرده بودم ولی نمشود .خسته بود گفتم چرا مجتبی خودتو مقصر می دونی گفت .یه روز باهاش تو خیابون قارا گذاشتم ولی یه نامردی بهش زدو رفت .من دیونه شدم .من این پشت تلفن دیونه شدم.بهش گفتم مجتبی اگر خدا نخواهد چاره ای نیست.اون از خداشم بریده بود.دیگه نمیدونستم بهش چی بگم.به من میگفت فقط زنگ زدم بگم حلالم کن.فقط حلالم کن .میگفت بد کردم .زد زیر گریه و فریاد گوشیو قطع کرد.به هرکی هم زنگ میزنم نمیدونه کجاست.خدایا منو ببخش.از شمای که اینو میخونید دعا کنید تو رو خدا واسه حاله مجتبی.منمجتبی شبیهه هم بودیم.اون دیونه است

 
 
 |    نوشته شده توسط شایان
 
 
 
 

 با تو اين تن شکسته  داره کم کم جون ميگيره آخرين ذرات موندن توی رگهام نمیمیره با تو انگار تو

 بهشتم

 با تو پرسعادتم من ديگه از مرگ نميترسم عاشق شهامتم من. اگه رو حصير بشينم اگه هيچ نداشته

باشم

 با تو من مالک دنيام با تو در نهايتم من. با تو انگار تو بهشتم. با تو شاه ماهي دريا بي تو مرگ موج تو   

 ساحل

 با تو شکل یک حماسه بي تو يک کلام باطل  بي تو من هيچي نميخوام .

  از اين عمري که دو روزه در اتاقم واسه قلبم پيرهن عزا بدوزه

 

 با تو انگار تو بهشتم

 با تو پر سعادتم من

 ديگه از مرگ نميترسم

 عاشق شهامتم من

 

 
 
 |    نوشته شده توسط شایان
 
 
 
سلام این بار خودم دارم تایپ می کنم امروز ۱۱/۷/۱۳۸۷ یعنی جمعه فردا آینده من رقم می خوره انگیزه

زیستن واسه من پیش اونه تو این ۶ ماه هیچ وقت نتونستم فراموشش کنم نشود  علاقمم کم نشود

بیشترم شود تو این مدت یه دفتر واسه خودم برداشتم اسمش و گذاشتم گفت گو با خدا تو این دفتر

موضوع یه نفر بود همیشه حرفای تکراری با خدام هیچ وقت به خدا نگفتم می خوامش همیشه سلامتی

 خوشبختیش از خدا خواستم هیچ وقت نگفتم چرا رفت همیشه می گفتم خدایا خوشبختش کن

 هرچی می خواد بهش بده به جر چیزای که ضرر داره اونارو ازش بگیر و بهش نده

 می دونین چیه خیلی سخته منتظر کسی باشی که هیچ فکر برگشتن نیست ولی باز دوستش داشته

باشی و عاشقش باشی نتونی فراموشش کنی همیشه فاصله همیشه راه دوری که ما خودمون

درستش می کنیم چرا ؟

عاشقا همیشه چرا دارند ولی همیشه به خودشون می گند زیرا.......

خوبی عاشقی چیه دوست نداری الوده بشی همیشه داری دعا میکنی افکار بد نداری

افکارت اون یه نفره . عشق اول و آخرم اون بوده وهست

همیشه وقتی تو دفترم چیزی می نوشتم فردا پارش می کردم میدونی چرا چون می ترسیدم کسی

بخون و بخنده حرفای من و عاشقا درک می کنند

وقتی باهاش حرف می زنم بغض گلومو می ترکونه  هیا هوی توقلبم میشه که درکش واسه همه اسون

 نیست اونجاست که میگی خدایا به امیدت

هر وقت دلم میگیره میرم قبرستون پیشه مردها چون اون موقع است که فکر میکنم فرقم با مردها چیه.

اره اشک به چشام خیلی می یاد  روی خورشید می شه بارون بشینه پشت بارون سیل یا طوفان کی

میدونه یا رنگین کمان خدایا فقط تو میدونی

اینم میدونم سیل و طوفان رنگین کمان و ما میتونیم درست کنیم ولی ما ادما هیچ وقت ادم نمیشیم

کاش میشد یه زره  به اطرافمون نگاه کنیم خدارو درک کنیم بعد باور حالا که باورش کردی ببین مشکل واستمعنی داره ؟

مشکی هم رنگ عشق اینم بگم باور نمیکنی از امام حسین بپرس

درک مسائل سخته نه

همه چی زاده انسان خدا از روح خودش بر ما دمید

گفت بنده هرکاری می خواهی بکن (قدرت انتخاب)یکی ازش درست استفاده کرد یکی بد

کی میشه عاشق خدا شیم زمانی میتونی عشق به خدارو درک کنی که تو عشق مرحله اول زندگیمون

عاشق باشیم

بزرگ ترین عشق  عشق به خداس باورش میتونی بکنی

اگه اگه اگه اگه عمرم یه نفس بود واسه دیدار تو بس بود آخه عاشق تو بودم...نبودم

اگه دیر به تو رسیدم اگه آخرش بریدم ولی آرزومو دیدم...ندیدم

از خدا چیزی نخواستم جز یه عشق یادگاری پیشکش تو که یه روزی بتونی تنهام بذاری

از تو هم چیزی نخواستم که به فکر من نباشی میدونی دلم نیومد پای عشق من فدا شی

اگه قسمتم نبودی ولی فرصتم که دادی این دو روز آخر عمری با تو باشم

وقتی این حرفارو می خونی که تو دنیای تو نیستم از خدام بوده که با تو آشنا شم


اگه دوست داشتین واسه عاشقا دعا کنید

 

خدایا به امید تو


بگم خسته نشدم دروغ اگه بگم کم اوردم باز دروغ

 

 

 

 

 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط شایان
 
 
 

 

 

  یه روز تو دفتر دلم تصویر عشقو کشیدم

  تو خلوت سرد تنم یه رد پایی کشیدم

 

  درست مث یه همسفر تو قصه ها می دیدمش

  آخه توی دفتر عشق یه رنگ خوب کشیدمش

 

  اما نمیدونم چی شد سیاهی دورش حلقه زد

  از توی نقشه دلم چه بی خبر پر زد و رفت

 

  آخه مگه نمیدونست قلبشو آبی کشیدم؟

  دیگه توی دفتر دل تصویر عشق رو ندیدم

                                                                                                            

  کنار عکسش خودمو با چشم گریون کشیدم

  اما نمیدونم چی شد سیاهی دورش حلقه زد

 

  توی نقشه دلم چه بی خبر پر زد و رفت

  آخه مگه نمیدونست قلبشو آبی کشیدم؟

  دیگه توی دفتر دلتصویر عشق رو ندیدم

 

 

 

 
     
 
 
 
 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط شایان
 
 
 

 

  اگه گريه بزاره مينويسم

  کدوم لحظه تورو از من جدا کرد

  نگو اصلا نفهميدي نگو نه

  تو بودي اونکه دستامو رها کرد

 

  خودت گفتي خداحافظ تموم شد

  منو تو سهممون از عشق اين بود

  خوده تو حرمته عشقو شکستي

  بريدي اخره قصه همين بود

 

  اگه مهلت بدي يادت ميارم

  روزايي رو که بي تو عينه شب بود

  تمومه سهمت از دنيا عزيزم

  بزار يادت بيارم يک وجب بود

 

  بهت دادم تمومه اسمونو

  خودم ماهت شدم اروم بگيري

  حالا ستاره ها دورت نشستن

  منو ابري گذاشتي داري ميري

 

  بيا برگرد ازين بن بسته بي عشق

  بزار اين قصه اينجوري نباشه

  اخه بذره جدايي رو چرا تو

  چرا دستايه تو بايد بپاشه

 

  خداحافظ نوشتن کاره من نيست

  اخه خيلي باهات ناگفته دارم

  اگه گريه بزاره مي نويسم

  اگه مهلت بدي يادت ميارم

 

  اگه گريه بزاره مي نويسم

  کدوم لحظه تورو از من جدا کرد

  نگو اصلا نفهميدي نگو نه

  تو بودي اونکه دستامو رها کرد

 

  خودت گفتي خداحافظ تموم شد

  منو تو سهممون از عشق اين بود

  خوده تو حرمته عشقو شکستي

  بريدي اخر غصه همين بود!!!

 

 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط شایان
 
 
 

  آه اگر گریه کنم میشکنی از غم

 تارو پود باورت میپاشه از هم

 

  وای اگر ناله کنم میسوزه خونه

 

  جای آهن روی دیوارا میمونه

 

  من فقط یک نفرم قد یک دنیا

 

  غم شده سهم من از زشتی و زیبا

 

  توی یک زندون از شیشه

 

  شبا میخشکونم ریشه

 

  بباره سنگ از آسمون میمونه اشک من پنهون

 

  هر نفس که میگذره از قلب سینه

 

  بوی غم میگیره و آهنگ کینه            

                                                                   Lyrics:hadi pakzad

  

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط شایان
 
 
 

 

باشد سکوت کن... اينجا ديگر گوشي براي شنيدن حرفهاي  تو نيست...

 

اينجا همه مردم از

 

 عشق خسته شده‌اند و صداي تو را دوست ندارند...

 

سکوت کن اما بدان اگر از باران بهره نبردي، باران مقصر نبود...

 

اگر تخته سنگي در زير شرشر باران مي‌شکند و مثل خاک گُل نمي‌دهد تقصير باران

 چيست...؟ باران که در کوير و جنگل يکسان مي‌بارد حال اگر زمين کوير گل نمي‌دهد، آيا او

 مقصر است؟ وقتي آدمها از بارش آن وحشت مي‌کنند و چتر روي سرشان مي‌گيرند، آيا بايد

 

 به لطافت قطره‌هايش شک کنيم؟؟!

چرا باران را هميشه از پشت پنجره نگاه مي‌کني؟ او که با همه گياهان مهربان است. اگر

 

مي‌خواهي باعث رويش تو شود، کوير را رها کن و جنگل باش. سنگ نباش که از ضربه

 قطره‌هايش بشکني. عاشقانه دل به آواي باران بسپار تا بخشش و

 

مهرباني را به تو هديه کند.

 

راستي من هنوز هم از جنس بارانم؛ اگر باور نداري چترت را ببند تا زير

 

قطرات باران خيس شوي...حس کن حس عشق را

 
      

 

 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط شایان
 
 
 

 

  بگی مجنون بشو من راه می افتم

 بیا و تا بیابون

 به دوشت می رسونه باد صحرا

 

 که پیدا شد یه مجنون

 

 بگی بارون بشو می ریزم از ابر

 زمستون تا زمستون

 

 اسیر گریه هق هق شدم من

 میگی آی بسه بارون

 

 اسیر گریه هق هق شدم من

 نگو عاشق نشو عاشق شدم من

 

 بروی عاشقونه در می بندم

 جلو در وامی ستم سنگر می بندم

 

 تک و تنها می جنگم با یه لشکر

 هزار تا دشمن رو می اندازم اونور

 

 اگه یک شب ندیدی مست مستم

 به تو ثابت نشد دیوونه هستم

 

 نمی خوام نده باشم تیشه بردار

 من رو از رو زمین از ریشه بردار

 

 اسیر گریه هق هق شدم من

  نگو عاشق نشو عاشق شدم من

 

 بگی مجنون بشو من راه می افتم

 بیا و تا بیابون

 

 به دوشت می رسونه باد صحرا

 که پیدا شد یه مجنون

 

 بگی بارون بشو می ریزم از ابر

 زمستون تا زمستون

 

 اسیر گریه هق هق شدم من

 میگی آی بسه بارون

 

 اسیر گریه هق هق شدم من

 نگو عاشق نشو عاشق شدم من

 

 یه عمره هر دقیقه یادتم من

 دیگه بی طاقت از بی دادتم من

 

 اگه من بد شدم از من فرار کن

 اگه تو بد شدی جلادتم من

 

  یه وقت با اون رقیابم می ننوشی

 براشون پیرهن اطلس نپوشی

 

  نگی بسته است کتاب عاشقی مون

 یه وقت با دشمن جونم نجوشی

 

 اسیر گریه هق هق شدم من

  نگو عاشق نشو عاشق شدم من

 

  اسیر گریه هق هق شدم من

 نگو عاشق نشوعاشق شدم من

 

 اسیر گریه هق هق شدم من

 نگو عاشق نشو عاشق شدم من

 

 

 

 

 

 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط شایان
 
 
 

 

  نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه می لغزد

 

            ولی یاران نمی دانند

 

                         که من دریایی از دردم

 

                                         به ظاهر گرچه می خندم

 

                                                         ولی اندر  سکوتی تلخ می گریم .

 

 

 

 

 

 

 

شاد بودن هنر است

 

شاد کردن هنری والاتر

 

 لیک هرگز نپسندیم به خویش

 

 که چو یک شکلک بیجان شب و روز

 

بی خبر از همه خندان باشیم

 

بی غمی درد بزرگی است که دور از ما باد

 

شاد بودن هنر است

 

گر به شادی تو گردد شاد دلهای دگر . 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط شایان
 
 
 

 

پر از بغضم پر از حرف سکوتم


تورو گم کردم اما روبروتم


منو برگردون اون جایی که بودم


آخه تا کی گرفتار هبوطم؟

توو دنیایی که جایت آرزوهاست


کسی جز تو منو عاشق نمیخواد


بیا تا سر بذارم روی شونت


دلم مثل خودت تنهای تنهاست

هنوزم زخمیه سیب فریبم


اسیر این شبای نانجیبم

تو خوبی کن بیا به خلوت من


تو که میدونی من اینجا غریبم

هنوزم عکس چشمات روبرومه


نگاه تو تمام آرزومه

بذار باور کنم دستاتو دارم


نگیری دستامو کارم تمومه

 

 

  

 

 
 
 |    نوشته شده توسط شایان
 
 
 

 

گناهی ندارم ولی قسمت اینه


که چشمای کورم به راهت بشینه


برای دله من واسه جسم خستم


منی که غرورو تو چشمات شکستم

سر از کار چشمات کسی در نیاورد


که هر کی تو رو خواست یه روزی بد آورد


برای دل من واسه جسم خستم


منی که غرور رو تو چشمات شکستم


واسه من که برعکس کار زمونه


یکی نیست که قدر دلم رو بدونه


گناهی ندارم ولی قسمت اینه


که چشمای کورم به راهت بشینه

هنوزم زمستون به یادت بهاره


تو قلبم کسی جز تو جایی نداره


صدای دلم ساز ناسازگاره


سکوتم به جز تو صدایی نداره


تو خواب و خیالم همش فکر اینم


که دستاتو بازم تو دستام ببینم


ولی حیف از این خواب پریدم


که بازم با چشمایه کورم به راهت بشینم

سر از کار چشمات کسی در نیاورد


که هر کی تو رو خواست یه روزی بد آورد


برای دل من واسه جسم خستم


منی که غرور رو تو چشمات شکستم

 

 

 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط شایان
 
 
 

pctfx3.1

Silent Music Template

Multimedia CD Catalogues گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates كارگاه طراحي وب مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Download Free Blog Templates Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog Iran Domain Registration

تهیه وب پورتال اختصاصی برنامه نویسی تحت وب

load kode yahoo